ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

209

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) من چنين افتاده بود كه مردم كسى را كه در جاى پيامبر ( ص ) به نماز ايستد دوست ندارند و احساس مىكردم كه مردم چنان كسى را شوم خواهند داشت و خواستم رسول خدا ( ص ) اين را از ابو بكر رفع فرمايد . احمد بن حجّاج از عبد اللّه بن مبارك ، معمر و يونس بن يزيد از زهرىّ ، از انس ابن مالك انصارىّ نقل مىكند كه * مسلمانان روز دوشنبه با ابو بكر نماز صبح مىگزاردند و ناگاه رسول خدا ( ص ) پردهء حجرهء عايشه را به كنارى زد و آنان را كه در صف نماز بودند نگريست و لبخند زد . ابو بكر خواست به عقب برگردد و به صف مأمومان ملحق شود ، و مىپنداشت پيامبر ( ص ) از بهر نماز گزاردن بيرون آمده است . انس گويد : مسلمانان هم در نماز به ديدار رسول خدا ( ص ) چندان شاد شدند كه نزديك بود نماز را بشكنند ، ولى پيامبر ( ص ) با دست ايماء فرمود تا نمازشان را تمام كنند . آن گاه به حجره در شد و پرده را افكند . انس گويد : پيامبر ( ص ) در همان روز رحلت فرمود . ابو الوليد هشام بن عبد الملك طيالسى و معاوية بن عمرو ازدى ، هر دو از زائدة ابن ابو قدامه ، از موسى بن ابو عايشه ، از عبيد اللّه بن عبد اللّه نقل مىكنند كه مىگفته است * به نزد عايشه رفتم و گفتم : از بيمارى رسول خدا ( ص ) براى ما بگو . گفت : چون رسول خدا ( ص ) سنگين شد ، پرسيد : آيا مردم نماز گزاردند ؟ گفتم : نه منتظر شمايند . فرمود : از براى من در كاسه [ 1 ] آب بياوريد . چنان كرديم و وضو گرفت و خواست برخيزد كه ضعف و خواب بر آن حضرت چيره آمد . پس باز بيدار شد و پرسيد : آيا مردم نماز گزاردند ؟ گفتم : نه ، همچنان منتظرند . فرمود : در كاسه آب حاضر كنيد . و چنان كرديم و وضو گرفت ولى باز هم خواب و ضعف بر ايشان چيره آمد . براى بار سوم همان سؤال را تكرار فرمود و چنان كرديم و مردم در مسجد منتظر ايشان بودند كه نماز عشا را بگزارند . پس در اين هنگام پيامبر ( ص ) ابو بكر را پيام فرستاد كه با مردم نماز گزارد . چون فرستادهء پيامبر ( ص ) نزد ابو بكر آمد و پيام گزارد ، ابو بكر كه مردى نازك دل بود گفت : اى عمر تو با مردم نماز بگزار . عمر گفت : تو بدين كار سزاوارترى . و در آن روزها ابو بكر با مردم نماز مىگزارد . گويد : پيامبر ( ص ) روز ديگر احساس سبكى كرد و به دو مرد - يكى از آنان عباس - تكيه داده بيرون آمد تا نماز ظهر گزارد . و ابو بكر با مردم نماز ظهر مىگزارد و به ديدن پيامبر ( ص ) خواست عقب برود .

--> [ 1 ] . مخضب ، پيالهء كوچكى بود كه در آن خضاب درست مىكردند و بدين مناسبت به كاسه ترجمه شد . - م .